اموزشی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ چهار شنبه 2 اسفند 1391برچسب:, :: 20:3 :: نويسنده : هرسه نویسنده
داستان عربی و ترجمه فارسی آندَم أبی
قصة قصیرة جدا
خون پدرم سبد از دست کودک افتاد. قلب کودک بر روی آسفالت فرو افتاد .
سبد افتاد، سبدی که در آن یک بطری از شراب بود . مایع سرخ بر روی آسفالت روان شد . کودک یک لحظه هراسناک ایستاد، سپس بر روی زانو نشست وشیشه های بطری را جمع کرد . روی مایع کف سفیدی انباشته شد . مگس بر آن نشست . کودک سدی از خاک ساخت و مایع سرخ را پشت آن جمع کرد . کودک بر ساعدهاى خود قرار گرفت. بد نیست بدانید ساعدهاى او بسیار لاغر بود . کودک روی ساعدهاى خود شیشه های بطری را جمع کرد وروی هم نهاد وتلاش کرد تا مگر بطری تازه ای بسازد . چرا نمی تواند؟ اشکش جاری شد و روی آسفالت ریخت . با دست راستش سد دیگری ساخت، سپس با دست چپ وپس از آن با هر دو دست . کودک روی زانوهایش برخاست . صدا زد : به من بدهید(در حالی که نمی دانست چه می خواست ) تا در آن خون پدرم را جمع کنم... ونیز خون خودم را ... دم أبی
سقطت السلة من ید الطفل . سقط قلب الطفل فوق الاسفلت
سقطت السلة . سلة بها قارورة خمر
جرى السائل الأحمر فوق الإسفلت .
وقف الطفل لحظة مرعوبا ، ثم وقع على رکبتیه یجمع زجاج القارورة .
تکثفت فوق السائل رغوة بیضاء .
وقع علیها الذباب .
بنى الطفل سدا من التراب جمع وراءه السائل الأحمر .
وقع الطفل على زندیه . لتذکیرکم ، زنداه نحیلان ، نحیلان جدا
وقع الطفل على زندیه یجمع زجاج القارورة . یرکبه فوق بعضه
یحاول صنع قارورة جدیدة . لم لا یحاول ؟
جرى دمه . جرى دمه فوق الاسفلت
بنى سدا آخر بکف یده الیمنى ، ثم الیسرى ، ثم الاثنتین .
قام الطفل على رکبتیه . نادى :
- أعطونی ( لم یدر ماذا یطلب ) . أجمع فیه دم أبی ...
ودمی .
نظرات شما عزیزان: پيوندها
|
|||
![]() |